حلاوت رهایی
وقتی عشق به خدا رو تجربه کنی رها میشی از همه چیز
... خالی ام از خوبی و پر از بدی کاش خواب بود این زندگی و وقتی که بیدار می شدم خودم را در کنارت می یافتم سعی می کنم و همچنان مغلوبم حس مورچه را دارم که پای ملخی برای سلیمان می برد قسم شیطانی... صحبت از مخلَصین و مخلِصین شد و به این فکر می کردم که من جزء کدومشونم؟!! (نتیجه محرمانه است ). بعد استاد گفتن بعضی ها هستند که می گن خدایا پناه می برم به تو از شر شیطان رانده شده و هیچ کاری برای نجات خودشون نمی کنن مثل کسی که شیر درنده ای دنبالشه و می گه خدایا از دندونای این شیره پناه می برم به اون قلعه خنده ام گرفت البته به خودم ... کلاس تمام شد خیلی دیر ٬ خسته توی راه خونه بودم شیطون کانکت شد روی مغزم و هزارتا چرت و پرت و آپلود کرد و و من هر چه قدر مقاومت می کردم سرعت انتقال بیشتر می شد خلاصه بعد از چندین تا فحش آبدار دست از سرم برداشت تعجب کردم که چی شد یهو راحتم گذاشت رسیدم خونه و سر موضوعی که اصلا موضوع هم نبود بدون فکر و سنجیدن درستی حرف و عمل بحثی رخ داد و گناهانی صورت گرفت به خودم اومدم با دهن باز دیدم که شیطون داره بهم می خنده می گه حالا حالت جا اومد؟ تو عددی نیستی بچه مخلص!!! یادم اومد که یادم رفته بود شیطون دشمن قسم خورده ی ماست حواسم و جمع کنم و خودم و ... پ.ن: ۱) راهنمای مهربونم ٬ پوشاننده ی عیب هام ٬ تکدانه عشق زندگیم دوست دارم ۲) پناه می برم به خدا از شر شیطان رانده شده ۳)التماس دعا روز عرفه ... به اندازه ی تمام حس های قشنگ به اندازه ی تمام صدا زدن ها به اندازه ی تمام صبوریت خسته ام دلتنگم بدرستی که انسان را عجول آفریدی... قطره بارون از آسمون دل کند روی صورت زمینیم ریخت صورتم و شست گریه کردم زیر بارون تا شاید سیرت آسمونیم هم شسته بشه ... خواست ... خواست خواستم چون خواست می خواهم چون خواست خواهم خواست چون خواست و حالا دارم بو می گیرم بوی همانی که خواست همانی که می خندد به من همانی که عشق رو به من هدیه کرد و حالا نماینده میشوم نماینده ی او تا دنیا دنیاست و حتی پس از آن می پرستمش بچه خوب ... وقتی خدا من و آفرید در گوشم گفت سعی کن بچه ی خوبی باشی و من سالهاست که دارم سعی می کنم بچه ی خوبی باشم هر موقع هم نتونستم یا یادم رفت خدا با مهربونی اومد و صدام کرد وقتی زمین خوردم دستمو گرفت وقتی اشتباه رفتم با لطفش برمگردوند حالا موندم چرا با خدایی به این خوبی من بچه ی خوبی نشدم؟؟!! چقدرر بد ِ احساسات نابت و تایپ کنی بعد اشتباهی دستت بخوره صفحه بسته بشه مثلا خواستم بعد از کلی وقت آپ کنم پرید ... ...... این روزا مهمونی خداست ما هم رفتیم مهمونی گرسنگی و تشنگی باید استفاده کنی از ثانیه هاش ولی خواب من و برده و شیطون شاید اصلا زنجیر نشده نا امیدی و امید زندگی می گذره خستگی و مرگ بعدش و بعدش آخرش نمی دونم بهت می رسم؟؟؟ سحر٬ نماز٬ اشک ٬ دعا ٬ روزه ٬ افطار٬ خوشحالی ٬ لذت ٬ عشق و خدا و خدا و خدا ... دوباره ماه رمضون اومد دوباره خدا دعوتم کرد مهمونی آخه می دونه اون دفعه های قبلی خیلی بهم خوش گذشته بود و همش دلم می خواست که امسال هم زنده باشم و دوباره بیام مهمونی چون می خوام این دفعه خیلی حواسم و جمع کنم خیلی چیزا می خوام از خدا بگیرم و خیلی چیزا رو هم می خوام از دست بدم دوباره بوی رمضان میاد بوی خدا همه جا پیچیده مستت می کنه بو کن ... لبخند بزن می خواییم بریم مهمونی ... پ.ن: 1) معبودم ممنونم که بهم فرصت عبادت دادی ... 2) ما را به دعا کاش فراموش نسازند رندان سحر خیز که صاحب نفسانند ... خطاب به دوستان ... 3) خدایا کمکم کن ...




| Design By : Night Skin |

