حلاوت رهایی
وقتی عشق به خدا رو تجربه کنی رها میشی از همه چیز
قطره بارون از آسمون دل کند روی صورت زمینیم ریخت صورتم و شست گریه کردم زیر بارون تا شاید سیرت آسمونیم هم شسته بشه ... خواست ... خواست خواستم چون خواست می خواهم چون خواست خواهم خواست چون خواست و حالا دارم بو می گیرم بوی همانی که خواست همانی که می خندد به من همانی که عشق رو به من هدیه کرد و حالا نماینده میشوم نماینده ی او تا دنیا دنیاست و حتی پس از آن می پرستمش بچه خوب ... وقتی خدا من و آفرید در گوشم گفت سعی کن بچه ی خوبی باشی و من سالهاست که دارم سعی می کنم بچه ی خوبی باشم هر موقع هم نتونستم یا یادم رفت خدا با مهربونی اومد و صدام کرد وقتی زمین خوردم دستمو گرفت وقتی اشتباه رفتم با لطفش برمگردوند حالا موندم چرا با خدایی به این خوبی من بچه ی خوبی نشدم؟؟!! چقدرر بد ِ احساسات نابت و تایپ کنی بعد اشتباهی دستت بخوره صفحه بسته بشه مثلا خواستم بعد از کلی وقت آپ کنم پرید ... ...... این روزا مهمونی خداست ما هم رفتیم مهمونی گرسنگی و تشنگی باید استفاده کنی از ثانیه هاش ولی خواب من و برده و شیطون شاید اصلا زنجیر نشده نا امیدی و امید زندگی می گذره خستگی و مرگ بعدش و بعدش آخرش نمی دونم بهت می رسم؟؟؟ سحر٬ نماز٬ اشک ٬ دعا ٬ روزه ٬ افطار٬ خوشحالی ٬ لذت ٬ عشق و خدا و خدا و خدا ... دوباره ماه رمضون اومد دوباره خدا دعوتم کرد مهمونی آخه می دونه اون دفعه های قبلی خیلی بهم خوش گذشته بود و همش دلم می خواست که امسال هم زنده باشم و دوباره بیام مهمونی چون می خوام این دفعه خیلی حواسم و جمع کنم خیلی چیزا می خوام از خدا بگیرم و خیلی چیزا رو هم می خوام از دست بدم دوباره بوی رمضان میاد بوی خدا همه جا پیچیده مستت می کنه بو کن ... لبخند بزن می خواییم بریم مهمونی ... پ.ن: 1) معبودم ممنونم که بهم فرصت عبادت دادی ... 2) ما را به دعا کاش فراموش نسازند رندان سحر خیز که صاحب نفسانند ... خطاب به دوستان ... 3) خدایا کمکم کن ... وسواس ... سرچ وسواس: وسواس یك ایده، فكر، تصور، احساس یا حركت مكرر یا مضر است كه با نوعى احساس اجبار و ناچارى ذهنى و علاقه به مقاومت در برابر آن همراه است. بیمار متوجه بیگانه بودن حادثه نسبت به شخصیت خود بوده از غیرعادى و نابهنجار بودن رفتار خود آگاه است ... روانكاوان نیز وسواس را نوعى غریزه واخورده و ناخودآگاه معرفى مى كنند و آن را حالتى مى دانند كه در آن، فكر، میل، یا عقیده اى خاص، كه اغلب وهم آمیز و اشتباه است آدمى را در بند خود مى گیرد، آنچنان كه اختیار و اراده را از او سلب می کند و بیمار را وامى دارد كه حتى رفتارى را برخلاف میل و خواسته اش انجام دهد و بیمار هرچند به بیهودگى كار یا افكار خود آگاه است اما نمى تواند از قید آن رهایى یابد ... تعریف از وسواس ولی زندگی کردن با وسواسی اونم از نوع خفیفش دستت رو به شیر آب تصفیه کن زدی بشور چشم جارو کشیدنت تموم شد دستت رو بشور چشم چای دم می کنی دست خیس به ظرف چای نزنیااا چشم ظرفارو قبل از اینکه بشوری آب بکش بعد بشور چشم پات خیس اینجا نیای ها دستت خیس ِ ؟ نه زیاد به در و دیوار دست نزنی و این اوامر ادامه دارد ... خنده ... روزها می گذرن به تندی بزرگ میشم بی انکه بفهمم توی این روزایی که گذشت خیلی ها اومدن و خیلی ها رفتن خاطره ی خوش با هم خندیدنامون از یاد رفت و فقط شاید یه اسم به جا موند... هنوزم این عمر منه که داره می گذره همونی که میگن مثل طلا با ارزش ِ و من هنوز تو فکر یکیم که باهاش بخندم نمی دونم چرا به این فکر نمی کنم که یکی با من بخنده اصلا باید بخندیم؟ بعضی هارو دیدم که اونقدر غرق مشکلاتشونن که یادشون رفته خندیدن رو و چقدر خودمو سرزنش کردم به خاطر فکر کردن به چطوری خندیدن درست ِ کم خندیدم ... ولی نه به نظرم هر کسی مشکل خودشو داره و منم غصه های خودمو ... پ.ن: 1)از وقتی که نوشتن روی کاغذ رو شروع کردم کمتر چیزی می مونه که بخوام اینجا بنویسم . 2)خدایا دلم می خواد با تو بخندم با تو غصه بخورم و با تو بمیرم. 3)راست ِ که میگن بخند تا دنیا بهت بخند ِ؟ هر وقت به دنیا خندیدم زود گفت نیشت و ببند. 4)خیلی آپ چرتی شد؟ ۵) دلم تنگه ... ۶) منظورم از خندیدن خندیدن معمولی نبود خندیدن بود ... نیامدی... دلم گرفت از دیوارهایی که احاطه کردن من و از گوش هایی که نمی شنون از چشم هایی که اخم آلود اند دلم گرفت از بی وفایی دوست از بی صفایی باغچه مان دلم گرفت از آدم ها شاید اینا همه بهونه است دلم گرفت از نیومدنت از ندیدنت از نبودنت میرم یه جایی که کنده بشم از تعلق میام اون بالا ، بالای اون کوه میام که بخونم که سلام کنم به تو سلام علی آل یاسین و می دونم که جواب سلامم رو دادی و چه شیرین ِ این جواب و حالا بی تاب تر شدم و نبودنت مثل بغض راه گلومو بسته دعا می کنم که بیایی تو که سرور مایی اللهم عجل لولیک الفرج ... چقد شیرینه وقتی که خلوت می کنی با خدای خودت وقتی می بینی که خالق کل این جهان با عظمت مال خودته از خودت بهت نزدیک تره و به راحتی و هر لحظه که اراده کنی می تونی باهاش حرف بزنی و اون با حوصله حرفاتو گوش میده چقدر شیرینه وقتی که می بینی فرصت ها رو به طرفت سرازیر می کنه وقتی می بینی داری هدایت میشی این یعنی این که من ِ کوچکترین برای توی بزرگترین ارزش دارم و این ِ اون چیزی که دیوانه کننده است این ِ عشق ... می خوام نفسمو تسلیم کنم می خوام قلبمو خالی کنم از هر چیزی غیر از تو می خوام برم بست بشینم دعا کنم می خوام معتکف بشم ، بشم اونی که تو می خوای ... ممنون از اینکه دعوتم کردی ممنون از این فرصت برای نزدیک تر شدن ... پ.ن: بقیه حرفامم خوردم مزه اش بد نبود ...



| Design By : Night Skin |

